تبليغاتX
جِسی و مِرینوس
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم

دو روزه که مامان بابا و خواهری رفتن فرانسه و خونه حسابی سوت و کور شده. عصر وقتی از دانشگاه میام خونه حسابی دلم میگیره و بعضی وقتها چند قطره هم میباره... راستی که چقدر خونه بدون مامان بابا و خواهر کوچیکه بی صفا و ساکته. الان مسئولیت دو تا خونه روی دوش بنده است...خونه ی خودم و خونه ی بابا... به اضافه ی اینکه باید از دو تا کله پوک هم مواظبت کنم...همسر خان و داداش خان...این دوتا خان هم که صبح میرن شب میان...
ولی خوب دلم به این خوشه که خواهری برام یه کادویی چیزی از پاریس و شانزه لیزه و دیزنی لند و ... میاره دیگه...ولی خدا کنه عطر تکراری نیاره...خدا کنه از ایتالیا کفش بیاره برام...خدا کنه لباس خوشگلم بیاره...اصلا خدا کنه خیلی بیاره...کم نیاره!!!

هفته ی آینده سالگرد عقد من و آقای همسره...باورم نمیشه به این زودی یک سال از عقدمون گذشت...پارسال این موقع ها ایران بودیم و داشتیم خونه رو برای ورود خواستگار (آقای همسر) آماده میکردیم...چقدر پر استرس اما شیرین بود...یادش بخیر...چه زود گذشت...ولی نمیدونم چرا همش حس میکنم مدت کوتاهیه که عقد کردیم...حس نمیکنم که یک ساله شدیم...یه جورایی حس میکنم داغی اون لحظه ها توی تنمه هنوز.

برای هفته ی آینده نمیدونم چی کار کنم...فکر میکردم سالگرد عقدمون رو ایران جشن میگیریم...یه جشن بزرگ...اما نشد...یعنی درس من اجازه نداد که امسال زود بریم ایران. دلم میخواد یه سالگرد عاشقونه ی دو نفره باشه...اما نمیدونم چی واسش کادو بگیرم...دلم میخواد یه کادوی خیلی بزرگ واسش بگیرم...یه کادوی خیلی بزرگ که وسعت و بزرگیشو توی زندگیم بهش نشون بدم...بهش بگم چقدر برام عزیزه و محترمه...چقدر برام پر از حس دوست داشتن و محبت و آرامشه...

دلم گرفته...دلتنگم...

خسته ام... از درس خسته شدم...دلم میخواد یه مدت استراحت کنم و از درس دور باشم...کاش میشد برای سالگردمون بریم یه مسافرت چند روزه...کاش میتونستیم سالگرد عقدمون باری باشیم...هتل دیزنی...نیمه های شب و قدم زدن کنار دریاچه و من و تو و یه دنیا حس خوب برای آغاز...چقدر زود گذشت...یکسال پیش...کاش برمیگشت...دلم برای شور و حال اون لحظه هام تنگ شده...

دلم تنگه...

نوشته شده توسط  در ساعت 1:28 | لینک  | 

حالم خیلی گرفته. دلم میخواد الان همسر اینجا بود و منو محکم توی بغلش میگرفت و منم آروم اشک میریختم تا بدیهاشونو از دلم خالی کنم. چقدر دلم یه دوست میخواد...یه دوست خوب و صمیمی...یه دوستی که بتونم همه حرفهای دلمو بهش بگم...دوستی که با هم هیچ رودربایستی و تعارفی نداشته باشیم و برای همدیگه خود خودمون باشیم... دوستی که آدمها رو از روی شخصیتشون قضاوت کنه نه تیپ و قیافه و لباسهای مارک داری که میپوشن...دوستی که جلوم قربون صدقه ام نره و پشت سرم حرف نزنه...دوستی که منو به خاطر شخصیت و اخلاق و رفتارم بخواد...دوستی که مثل دوستای دوران بچگی م باشه...یه دوست میخوام...یه دوست خوب اما نه این به ظاهر دوستهای ایرانی که دور و برم ریختن...نه این آدمهایی که وسعت دیدشون اونقدر کمه که ارزش همه آدمها رو در داشتن گوچی و دولس اند گابانا و لویی ویتان میبینن...کوته فکرانی که نمیفهمند هر مکانی باید به گونه ای رفتار کرد و ظاهر شد...اما این بیچاره ها فکر میکنند اگر کیف دیورشان را با خود به دانشگاه بیاورن و ردیف اول بنشینند و کیفشان رو درست روبروی استاد روی میز بگذارند و عینک آفتابیشان رو سر استاد تحویلشان خواهد گرفت...این آدمهای غربزده ی تازه به دوران رسیده ای که به خیال خودشون دنیا دیده اند و اُپن مایند هستند!!

زهی خیال باطل...

نمیدونستم این آدمهای از دماغ فیل افتاده هم میتوانند افسرگی شدید داشته باشند...آنقدر شدید که جلوی همه ی دوستان با همان کیف و عینک بی دلیل های و های گریه کنند... راستی که تاوان خوردن حق مردم بدبخت ایران را میدهند!

خدایا ممنونم که دلیل رفتارهای دیوانه وارشون رو بهم نشون دادی...دیگه ناراحت نیستم.

خدایا شکرت که یه شوهر خوب دارم که همدم تنهائیهامه...خدایا همسرم رو همیشه سالم کنارم نگه دار...

نوشته شده توسط  در ساعت 18:40 | لینک  | 

امروز از طرف شرکت موبایلم این جیگر رو گرفتم و فروختمش به آقای همسر... البته قسطی!!!

خوب دیگه ایران رفتن خرج داره. باید بدونم چقدر میتونم ایران ولخرجی کنم.  

 

نوشته شده توسط  در ساعت 4:20 | لینک 

موهامو رنگ کردم...حدس بزنید چه رنگی؟...عسلی؟ شرابی؟ مشکی؟ نه...

دیروز در یک اقدام فداکارانه موهامو شکلاتی کردم. اولش خوشم نیومد چون یهو توی یک ساعت از استخونی به قهوه ی تبدیل شدم. برام خیلی تیره و یکنواخت به نظر می اومد. اما وقتی همسر خان دیدن خیلی خوشش اومد و کلی تعریف و تمجید و قربون صدقه رفت و من مثل همیشه خودم رو لوسیدم و نازیدم. بعدشم آقای همسری به اصرار من قبول کردن های لایتهای قرمز کنم اون هم به دست آقای همسر!!! رنگ موهامو دوست دارم...خیلی تغییر کردم و به این تغییر نیاز داشتم. توصیه میکنم امتحان کنید...امسال تابستون من اینجا زیاد های لایت قرمز میبینم...راستی اون ورا چه رنگی مده این تابستون؟

آها... اگه این رنگ رو دوست ندارید چطوره عسلی با های لایت صورتی رو امتحان کنید...خیلی شیکه. نمیتونم تا دو ماه دیگه تحمل کنم. آخه میخوام برای سفر ایران موهامو عسلی با های لایت صورتی کنم...وای کی میاد دو ماه دیگه....

از دیروز سوغاتی خریدن رو آغاز نمودیم با آقای همسر. وای یه بلوز دامن خوشگل واسه مامان شوهر جونم گرفتم انقده خوشمله...وای که چه جیگری میشه. راستش مامانی شوهرم رو خیلی دوست دارم چون مثل مامانم مهربون و با محبته. تا حالا هیچ چیزی ازش ندیدم که بخوام بگم مادر شوهره دیگه!! خیلی خانوم و دوست داشتنیه. واسه همینم واسش همیشه دوست دارم بهترین ها رو بگیرم. اما یه چیزی که هست اینه که من هنوز مامانی شوهرم رو با اسم فامیل صدا میکنم آخه خیلی خانومه و من روم نمیشه چیز دیگه ای صداش کنم...اون اولا چند بار ... جون (با اسم) صداش کردم خیلی خوشش اومد... ولی آخه نمیتونم...چی کار کنم خجالت میکشم! شما مامان شوهرتون رو چی صدا میکنین؟

برای خودت: دیشب یه شب خیلی قشنگ بود. یه شب گرم و عاشقانه...پر از احساسهای داغ و آتشین. دیشب چقدر لذت بخش بود وقتی بهم میگفتی دستتو از روی تنم بر ندار...وقتی بهم میگفتی تو بهترین زن دنیایی...وقتی میگفتی من جز تو کسی رو ندارم...تو همه دار و ندارمی...وقتی بهم گفتی میدونم حسودم...و منم خیلی قاطع گفتم آره حسودی خیلیم حسودی...و بعد مثل یه بچه که میخواد مامانشو راضی کنه گفتی: اما من فقط برای تو حسودم...چون دوستت دارم.
دیشب یه شب رنگی بود...دوباره بهم گفتی من دختر کوچولوی توام و تو بابائی منی..چقدر این حرفتو دوست دارم...بهم احساس امنیت میده. چه ذوقی کردی وقتی گفتم فکر کن یه بچه تپلی الان اینجا بینمون بود...گفتی بچه دوست داری اما نمیخوای چون من دوست ندارم. امیدوارم اینبار تونسته باشم درست بهت بگم که منم مثل تو بچه دوست دارم اما نه برای الان. دیشب یکی از شیرین ترین شبها بود...وقتی که جزء به جزء توصبف میکردی چطوری اون نه ماه ازم مواظبت میکنی...وقتی که میگفتی چطوری ... میدونستی این همه خوبی و خوشبختی توی ذهنم نمیگنجه...چه گریه ی شیرینی بود.
 

برای خدا: خدایا آسان بودن دشوار است
آسانم کن
خداوندا
کلام تو بودن دشوار است
بارانم کن
خدایا
خداوندا
آن نیستم که باید
آنم کن


نوشته شده توسط  در ساعت 3:3 | لینک  | 

-
دلم لباس عروس میخواد...از اون لباسهایی که همیشه توی رویاهام خودمو توش تصور میکردم...یه لباس سفید که بالا تنش همه حریره...با گلها و سنگ های سفید...با چندین لایه دامن...دامنی که از شدت پفکی بودن اجازه راه رفتن رو بهم نمیده و تو مجبوری با یه دست دستمو بگیری و با دست دیگه کمرم رو محکم بچسبی...و من کنار تو...با یه دسته گل بزرگ...خیلی بزرگ...با اون گلهای زرد و قرمز و سفید و بنفش و نارنجی و صورتیش...ناز کنم و راه بیام...و تو قربون صدقه ام بری. دلم میخواد عروس بشم...یه عروس با یه تاج بزرگ...تاجی که با گلهای دسته گلش ساخته شده...یه عروس عزیز و دوست داشتنی که همه با دیدنش هلهله بکشن و تبریک بگن. دلم میخواد...دلم میخواد ...مفصل نه...پر خرج و مجلل نه...یه جشن ساده اما گرم و شاد پر از بزن و بکوب و رقص...که تا صبح برات میرقصیدم... و تو مثل همیشه بهم زل میزدی.

دلم میسوزه وقتی میگن دیگه پیر شدید !


-
امروز یا فردا موهامو رنگ میکنم...نمیدونم چه رنگی اما. مشکی پر کلاغی خودم...یا شرابی و عسلی به سلیقه ی همسر! نمیدونم چه رنگی اما فقط میخوام از دست این های لایت استخونی راحت بشم. شما بگید چه رنگی؟؟


-

خدایا! باورکن

حساب بانکی مان اصلا مهم نیست
و رئیس مان که مثل سگ از او می ترسیم
و میزمان که وقتی پشت آن می نشینیم احساس قدرت می کنیم
و زنی که به او گفته ایم: تو را از خدا هم بیشتر دوست دارم
خدایا! باور کن
تنها تو را می پرستیم و از تو اطاعت می کنیم

همیشه
در روزهای آخر ماه که بدهکار می شوم
وقتی همسرم مرا تهدید می کند و می گوید که مرا ترک خواهد کرد
وقتی از هواپیما جا می مانم و ممکن است به آن نرسم
وقتی مرا به دادگاه احضار می کنند
وقتی احتیاج به یک جفت شش دارم تا از دوستم ده هزار تومان ببرم
وقتی از تو می خواهم که کاری کنی که مرد همسایه در تصادف بمیرد
وقتی که ماشینم را پلیس می گردد و من می ترسم شیشه های مشروب را پیدا کنند
در همه این اوقات...
خدایا در همه این اوقات به یاد توام و تنها از تو کمک می خواهم !!!


نوشته شده توسط  در ساعت 23:10 | لینک  | 

نمیدونم چرا این روزها نوشتنم نمیاد...دلم میخواد بنویسم اما حس نوشتن نیست. این هفته بیشتر از همیشه درگیر درس و دانشگاه و تحقیق پایانی بودم که یه کم جسی خان رو دلخور کرده بود. اما واقعا دست خودم نیست و نمیتونم به تحقیقم نرسم. خدا رو شکر همسر جونم شرایطم رو درک میکنه و زیاد به روی خودش نمیاره اما خودم خوب میدونم که این روزها خیلی تنهاش میزارم. همه امیدم به دو ماه دیگه است که درسم تموم میشه و میتونیم یه دل سیر باهم باشیم. شب وقتی سرش رو روی سینه ام میزاره و اشک میریزه و میگه دلم گرفته دلمو آتیش میزنه. مثلا قرار بود اینجا همیشه هواشو داشته باشم...همیشه پشتش باشم و تنهاش نزارم...اما الان اونقدر تنهاش گذاشتم که دلتنگیشو توی تنهاییهاش با اشک خالی میکنه...خودمو نمیبخشم. سعی میکنم از این به بعد بیشتر کنارش باشم و هواشو داشته باشم...باید نبودنهامو جبران کنم.

بلیط ایران رو رزرو کردیم و دیگه وقتی حرف ایران رفتن میشه و میگیم که چی ببریم چی نبریم خیلی راحت میشه ذوق رو از چشمای همسر خوند...مثل یه بچه ذوق میکنه و میخنده. میدونم خیلی دلش برای خانواده اش تنگ شده...بی صبرانه منتظریم...وای که چه حس و حالی داره لحظه ی پرواز اما میدونم برای من هیجانش با همیشه فرق داره... هیجان اینکه میدونی عشقت اونور شیشه ها به انتظارته...اینبار اما هیجانش از یه جنس دیگه است...اولین پرواز کنار عشقم...شش ساعت پرواز کنار هم باید خیلی شیرین و رویایی باشه.

دیروز صبح با هم قلکمون رو باز کردیم و مثل دوتا بچه با ذوق پولهامون رو میشمردیم...چقدر لذت بخشه وقتی با عشق و امید پولی که برای سفرمون جمع کردیم رو میشمریم...چه ذوقی رو لبهاش بود...یه خنده از ته دل...یه شوق تازه...خیلی قشنگ بود. دیروز عصر هم با همه ی خانواده رفتیم رستوران...بعدشم توی آفتاب کنار دریاچه ی ویندزور از اون بستنیهای میوه ای خوردیم (به یاد شیراز عفیف آباد و بستنی های میلانو...یادش بخیر هنوز یک هفته نبود عقد کرده بودیم). دیروز خیلی برام لذت بخش بود وقتی عشقم جلوی همه دستمو محکم توی دستش گرفت...حتی جلوی بابا.

امروز رفتم صورتم رو کریستال کردم چون حسابی به تمیز کردن نیاز داشت...وای که چه حالی داد... یه حس خوب میگیرم وقتی همسر خان منو تشویق میکنه به خودم برسم...وقتی بهم میگه باید بریم واست یه ست کامل لوازم آرایش دیور بگیریم تا برای همسر جونت خودت رو خوشگل کنی...قند توی دلم آب میشه.

چقدر دوستش دارم...احساس میکنم توی این سه ماه زندگی کنار هم بیشتر از قبل وابسته اش شدم. حس میکنم دیگه جدائی ازش حتی برای یک لحظه هم برام سنگین و غیر قابل تحمل. تمام مدتی که سر کاره اگه هر از یک ساعت تلفنی با هم حرف نزنیم هردومون به هم میریزیم. دیشب داشت بهم میگفت "روز به روز داری منو به خودت وابسته تر میکنی". میگفت "دیگه بی تو زندگیم بی معنیه...تو همه زندگی منی". چقدر حسهامون به هم شبیهن...چقدر همدیگه رو دوست داریم. خوشحالم...خوشحالم که توی حریم دلم راهش دادم و برای همیشه محرم دلم شد...روز به روز بیشتر از قبل میفهمم انتخابم بهترین انتخاب بود.

برای خدا: خدایا خودت میدونی طعم عشق چقدر لذت بخشه...میدونی چه حسیه. ازت میخوام عشق و دوست داشتن واقعی رو به همه اونهایی که حسش نکردن نشون بدی...همینطور به اون دوست عزیزی که ازم خواست براش دعا کنم تا عشقشو پیدا کنه. خدایا جونم کمکش کن.

برای خودت:گل گلدون من  (کلیک کنید)...تو رگام خون من...به خدا جون من...بسته به جونت...خودم به قربونت.



نوشته شده توسط  در ساعت 4:26 | لینک  | 

یازده ماه ِ رویایی کنار تو گذشت... یازدهمین ماه ِ مال هم شدنمان مبارک.

عاشق همیشگیت مرینوس ِ تو

پ.ن. خیلی سرم شلوغه. دلم میخواست یه پست عاشقانه برای یازدهمین ماهگرد بنویسم. حتما برمیگردم.

نوشته شده توسط  در ساعت 21:29 | لینک  | 

- دیروز با استادی که قراره تا سه سال آینده ی سوپروایزرم برای دکترا باشه ملاقات داشتم...با حرفهایی که زد خیلی ترسیدم. فکر میکنم خیلی کمتر از اونیم که بخوام الان برم برای دکترا اونم با یه سوپروایزری که خودش از کمبریج اومده و به قول معروف تازه نفسه. دیروز محل کارم و حتی میز کارم رو دیدم هم هیجان زده شدم هم ترسیدم. نمیدونم واقعا اونقدر این رشته رو میخوام که بخوام تا آخر عمر توش بمونم؟ اگرچه رشته ام رو دوست دارم اما دائما ته دلم میگم نکنه آینده ازش خسته بشم و دوباره فیلم یاد هندوستان کنه!!! بهم گفت بعد از تموم شدن فوقت هر موقع که خودت دوست داری میتونی شروع کنی...منم که دنبال فرصت بودم تا ازش بخوام یک ماه بهم مهلت بده یه هالیدی بیام ایران...بهم گفت شروعش به خودت بستگی داره حتی اگه بخوای میتونی زودتر هم شروع کنی!!!
خلاصه اینکه ما داریم بلیط ایران میگیریم و کلی با جسی خان هیجانزده ایم. هی از پنجره ی خونه مون به هواپیماها نگاه میکنیم و جسی خان میگه یعنی میشه اونروز بیاد که از پنجره ی هواپیما خونه مون رو نگاه میکنیم؟! منم قند تو دلم آب میشه.

- این هفته مسابقه ی اسب سواری بود. از اونجائی که این پولدارهای انگلیس به اسب سواری خیلی اهمیت میدن این مسابقه رو توی یه منطقه ی خیلی قدیمی و به قول معروف پاش برگزار میکنن. دیگه توی این یک هفته همه پولدارا میریزن توی این شهر و حسابی اینجا شلوغ میشه. ما هم از اونجائی که با این منطقه چند دقیقه بیشتر فاصله نداریم دیگه این یک هفته پدرمون در اومد بس که با جسی خان ماشین های گرون قیمت دیدیم و هی آه کشیدیم و به هم دلداری دادیم که ما هم یه روز پولدار میشیم و میخریم!

- یکی لطف کنه به من بگه من عکسامو کجا آپلود کنم که بچه ها از ایران بتونن ببینن؟

- از این به بعد به پیشنهاد یکی از دوستام توی هر پست یه دعا میزارم اما لطفا شما هم بهم کمک کنید...

- لطفا آدرس وبلاگتون رو بزارید تا من اینقدر دنبال آدرستون نگردم...به خدا گناه دارم.

برای خدا: خدایا همه عاشقا رو به هم برسون و بزار همه طعم شیرین عشق رو بچشن.

برای خودت: برات میمیرم.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:56 | لینک  | 

- هستیم...خوبیم...داغ و عاشقانه مثل همیشه. این روزها زندگیمون اینقدر بی دغدغه و پر از حس خوب با هم بودن شده که انگار حرفی برای گفتن نیست. هربار میام بنویسم چند دقیقه فکر میکنم از چی بگم اما به نتیجه ای نمیرسم و از نوشتن منصرف میشم.
چند روز پیش فکر میکردم به اینکه اون موقع ها که از هم دور بودیم چقدر حرف برای نوشتن داشتم...چقدر دلتنگی و احساس دوری توی دلم بود که باعث میشد بیام اینجا و همه رو اینجا خالی کنم....اونروزها چقدر عاشقانه تر مینوشتم...اما دلیلش این بود که دوری اجازه نمیداد اون همه احساس رو رو در رو نشون بدم یا بیان کنم پس به نوشتن پناه میاوردم. اما الان که خوب رفتارهای خودمو زیر نظر میگیرم میبینم همه اون نوشته های زمان دوری رو الان دارم توی رفتار روزانه ام بهش نشون میدم و احساسم رو بیان میکنم و دیگه نیازی به نوشتن نمیبینم هرچند نوشتن اون عاشقانه ها شدن جزئی از وجودم و با اون نوشته ها روحیه ی تازه برای عاشقی کردن میگیرم.
نوشته های دلتنگی گذشته همون عشقی هستن که امروز و هر روز حضورا نشون میدم... اینکه هر روز صبح که چشمامو باز میکنم غرق بوسه اش میکنم...نوازشش میکنم...قربون صدقه اش میرم...چشمای مشکیشو باز میکنه و محکم بغلم میگیره...بهم میگه دوسم داره...برام ناز میکنه...ماساژ میخواد...بوس میخواد...بغل میخواد...وان حمام رو پر میکنم و با قربون صدقه میبرمش...براش صبحانه حاضر میکنم...لقمه ی صبحانه شو میبرم و در حالی که توی وان آب داغ ریلکس میکنه میزارم دهنش...مثل یه بچه ناز میکنه...لقمه ی دوم...لقمه ی سوم...چای داغ...کف حمام میشینم و فقط بهش نگاه میکنم...این مرد زندگی منه...عشق دیرینه ی من...کسی که به قول خودش منو بزرگ کرده...چقدر دوستش دارم...نگاهش میکنم...موهاشو سشوار میکشه...میشینه کف هال...پشتش میشینم روی مبل...سرشو میاره عقب و میزاره روی پام...با موهاش بازی میکنم...میرم توی اتاق خواب از بین لباسهای توی کمد دنبال یه لباس برای پوشیدن میگیردم...میاد از پشت بغل میگیره...اذیت میکنه...شیطونی میکنه...جیغ میزنم...بغلم میکنه منو میندازه روی تخت...مقاومت میکنم... روبروی آینه ی کمد میشینم...شروع میکنم به آرایش کردن...دنبالم میاد...بهم نگاه میکنه...از پشت بغل میگیره...میبوسه...گردنمو با لبهای داغش نوازش میکنه...توی این لحظه ها خوشبختی رو میشه با تک تک سلولهای وجودم که مست نوازهاش شدن حس کرد...میریم بیرون خرید...توی پارکینگ فاصله ی آسانسور تا ماشین یهو بغلم میگیره و میدوئه!!!...کلید ماشینو میده میگه "خانومم رانندگی کنه!"...صندلی کنارم رو میده عقب و راحت لم میده ...ذوق میکنم...شب میایم خونه...کنار هم میشینیم روبروی تی وی...شونه ها چسبیده به هم...گیلاس...توت فرنگی...بستنی...شیطونی...اذیت...موقع خواب مثل همیشه سر اینکه کی کنار دیوار بخوابه دعوا میشه...بزن بزن...بوس...بغل...کل کل...شیطونی...قهر...ناز...دلبری...قربون صدقه..."تو دختر کوچولوی ناز منی مگه نه؟"...مست میشم...محکم بغلم میگیره...توی بغلش قفلم میکنه...هیچ راه فراری ندارم جز خواب!

- توی دانشگاهم...زنگ میزنه میگه دارم میام دنبالت...میاد دانشگاه...میریم گردش...نندوز میخوریم...شب خسته و کوفته برمیگردیم! چه لذتی داره توی قطار سرم رو میزارم رو شونه ات و میخوابم...

- چند شب پیش از یکی از کانالهای انگلیس یه فیلم ایرانی پخش کرد..."بچه های بهشت"...چقدر آدم رو تحت تاثیر قرار میده این فیلم...یه فکرهایی کردیم که امیدوارم خدا کمکمون کنه و بتونیم عملی کنیم...

- چند روز پیش روز پدر بود...با اینکه کلی نقشه داشتم براش اما هیچی بهش ندادم جز گریه! مهربون تر از همیشه قربون صدقه ام رفت و بهم گفت همین که شب از سر کار میام برام میخندی برای من کافیه...چقدر آرومم کرد.

ـ نمیدونم چه بیماری ای گرفتم که این روزها خیلی زود از رنگ لاکم خسته میشم و دیگه هر شب مراسم لاک زدن و لاک پاک کردن دارم...آخه با این رنگهای تابستونی آدم دیوونه میشه...هر هفته چندتا لاک میخرم...میترسم تابستون تموم بشه و رنگی بمونه که من امتحان نکرده باشم!! اما از بین همه رنگها  لاک سورمه ای هیچوقت خسته ام نکرده...راستی که سورمه ای چه رنگ قشنگیه.

- به علت حاد شدن بیماری تنوع طلبیم و اومدن تابستون هوس کردم موهامو رنگ کنم. راستش برای اولین بار توی عمرم برای عید موهامو های لایت استخونی کردم اما الان ازش خسته شدم و دلم میخواد رنگ کنم. من تا حالا موهامو رنگ نکردم اما همه میگن رنگ نکن موهاتو...ولی من مثل همیشه مرغم یه پا داره!! فقط موندم چه رنگی کنم آخه یه باز میگم هانی بلوند یه بار میگم قهوه ای سوخته...یه بار میگم شرابی...میترسم یه رنگ بکنم دو هفته بعد ازش خسته بشم البته میدونم که خیلی زود ازش خسته میشم...ولی ته ته دلم از موهای مشکی کلاغی خودم خیلی خوشم میاد...الان که های لایت کردم میفهمم مشکی چه رنگ قشنگیه...همیشه جذاب.

ـ ما قراره که ده سال دیگه یه دختر داشته باشیم...اما با آقای همسر اسمش رو از الان انتخاب کردیم. خیلی جالبه که هرروز توی حرفامون اسم دخترمون رو میاریم و با اینکه نداریمش اما همیشه انگار جزئی از زندگیمونه و داره باهامون زندگی میکنه. اسمشو خیلی دوست دارم...تکه...همیشه دوست داشتم اسم بچه ام یه اسمی باشه که وقتی صداش میکنم همه سرشون رو برگردونن و اسمشو بپرسن. به نظرم اسم توی شخصیت بچه خیلی اثر داره...حتی توی جایگاهی که آینده توی جامعه داره...اسم نشون دهنده ی سطح خانواده است. راستش من همیشه خودم از اسمم خیلی خوشم اومده...کوچیک که بودم همیشه دوست و آشنا از تکی و زیبائی اسمم تعریف میکردن و معنیشو میپرسیدن...و این خیلی توی اعتماد به نفس من اثر میگذاشت...

- چند وقتیه اسم آقای همسر شده جِسی و اسم من مِرینوس...جِسی گرفته شده از لقب دوران بچگی آقای همسره و مرینوس هم گرفته شده از اسم "بره ی استرالیایی که موهایی فرفری داره!!!! یعنی آقای همسر منو مرینوس صدا میکنه!! پس اسم اینجا رو هم میزارم جسی و مرینوس!

- دیگه از بلاگرد ناامید شدم...کم کم لینکها رو اضافه میکنم. لطفا آدرستون رو برام بزارین.

- نیلوفر جان ممنونم از همه لطفی که به من داری و همیشه اینجا رو میخونی. اگه بلاگ داری آدرستو بهم بده عزیزم.

نوشته شده توسط  در ساعت 22:37 | لینک  | 

این روزها پر از حس عشقیم و از زندگی دو نفره مون بیشتر از همیشه لذت میبریم. داغ داغیم...داغ تر از همیشه. هیچ وقت فکر نمیکردم عشقم تا این حد با احساس و مهربون باشه. این روزها اینقدر مهربون و احساساتی شده که حتی با دوران دوستی و قبل ازدواج هم قابل مقایسه نیست. فکر میکردم با ازدواج همه عشق و احساسش تموم میشه اما اینطور نبود یعنی نزاشتیم که اینطوری باشه.
همیشه توی این مدت پنج سال به هم قول دادیم بعد از ازدواج داغ بمونیم و از عشق و محبت چیزی برای هم کم نزاریم...همیشه به هم قول دادیم اجازه ندیم یه لحظه احساس سردی و بی روحی بینمون یا توی خونمون رخنه کنه. و الان داریم به عهدمون وفا میکنیم.
نمیدونم این لحظه هامون رو چطور توصیف کنم...هرچی فکر میکنم هیچ کلمه ای برای توصیف این همه احساس پیدا نمیکنم. فقط میتونم بگم لذت بخش ترین حس دنیاست. وقتی منو محکم توی بغلش میگیره و عشقشو توی گوشم زمزمه میکنه...وقتی ازم تعریف میکنه و همه حرفهای قشنگشو آروم بهم میگه. وقتی دستامو...پیشونیمو ...لبامو...صورتمو...همه تنمو میبوسه حس میکنم همه آرزوهام به حقیقت پیوستن. واقعا حس میکنم من همون بتی هستم که همیشه میگفت میپرسته.
بال میگیرم وقتی که آرایش میکنم آروم میاد پشتم و منو توی بغلش میگیره و بهم زل میزنه...وقتی توی فکرم و به خودم میام و میبینم بهم زل زده و اعتراض میکنم و در جواب بهم میگه "به تو چه!! زن خودمه دلم میخواد نگاهش کنم " قند توی دلم آب میشه. وقتی بی هیچ مناسبتی برام عطر میگیره یا همه اون هزاران باری که در روز بهم میگه دوسم داره...وقتی جلوی مامان و بابام محکم میگه "میخوامش" ... حتی وقتی ساعتها توی بغل هم گریه میکنیم و به هم دلداری میدیم...واقعا چه کلمه ای میتونه حسم رو توصیف کنه.
وقتی خسته از کار میاد اما باز یه اخم توی صورتش نیست...بغلم میکنه...همه روزش رو تعریف میکنه...با هم غذا درست میکنیم وقتی آخر شب بهم میگه من خوشبختم...من این زندگی رو میخوام...همه و همه یه حس شیرین خوشبختی توی رگهام جاری میکنن.
راستی که زندگی با عشق قشنگترین و بزرگترین هدیه ای هست که خدا میتونه بهمون بده و من و عشقم این هدیه رو از خدا گرفتیم. اگرچه مواظبت کردن از این عشق کار خیلی سختیه اما قشنگیها و لذتهای خاص خودش رو داره که توی هیچ چیز و هیچ جای دیگه پیداش نمیکنی.

همه این حسهای قشنگمون با اومدن تخت و کمدمون کامل شدن... بالاخره 
تخت و کمد ما هم اومد...رو تختی هم پیدا شد اما هنوز نگرفتیم...از اونجائی که همسرم از صورتی کمرنگ خیلی خوشش میاد تصمیم گرفتیم اتاق خوابمون رو صورتی کنیم اما فعلا نمیتونیم رنگ کنیم تا بعد...
 
از اونجائی که میدونم دیگه خیلی بد قولی کردم فعلا ببینید که سرویس مبلمون هم این مدلیه...
 
 
چند روز پیش از آقای همسر یه عطر جدید کادو گرفتم که خیلی خوش بوئه...میدوستمش...عطرم اینه .دیگه کم کم کلکشن عطرم داره کامل میشه!
 
نوشته شده توسط  در ساعت 1:30 | لینک  |